رضا قليخان هدايت
1278
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو ديوان بمطمورههاى سليمان * چو رهبان بكنج ستودان قيصر سلب سايه و سنگفرش و غذا غم * هنر فتنه و فخر شور و شرف شر چو نسناس ناكس چو نخجير خيره * چو يأجوج بىحد چو مأجوج بىمر سواران ولى بر نمد زين و چارق * شجاعان و ليكن بفسق و بساغر همه غافل از حكم دين و شريعت * همه بىخبر از خدا و پيمبر نه هرگز كسى ديده هنجار قبله * نه هرگز شنيده كس اللّه اكبر چو ديوان بندى همه پير و برنا * چو غولان دشتى همه ماده و نر چو زاغان بصحرا چو غولان بوادى * چو سيمرغ در كه چو نخچير در بر به يكباره نان شو كند ديدهء زن * بيك استخوان زن خورد خون شوهر همه ديوچهران ديوانه طبعان * همه سگپرستان گوسالهپرور بهر زير سنگى گروهى برهنه * خزيده به يكديگر اندر سراسر به يكروزه نان جمله درويش ليكن * به سنگ و سگ و بوق و بچه توانگر چه دارند اين قوم بند سليمان * اگر نيستى سهم شاه مظفر ملك ناصر حق و سلطان مشرق * كه جمشيد ملكست خورشيد لشكر بدانجا رسيده است كارش كه گويى * نه خالق و ليكن ز مخلوق برتر چه عزّ است كان مرورا نيست زيبا * چه جاهست كان مرورا نيست درخور جهان را به دو گوهر ناموافق * بتوفيق ايزد بكرد او مسخر يكى كلك روشن تن تيره صورت * يكى تيغ خونخوار ياقوت پيكر دو گوهر كه جز دو معانى نيابند * يكى خاك ميدان يكى مشك اذفر يكى گرد افشاند از تاج محنت * يكى آتش انگيزد از آب كوثر ايا پادشاهى كه از دولت تو * جوان گشت باز اين جهان معمر به روزى كه بختآزمايند مردان * برد هركس از كردهء خويش كيفر زمين گردد از نعل اسبان مغربل * هوا گردد از گرد ميدان مغبّر جهان گردد از خون مردان چو دريا * تو چون نوح و كشتى تو خنگ رهور گهى همچو خورشيد بر روى گردون * گهى چون فرامرز بر پشت اشقر